شنیدم باز هم گوهر فشاندی -------------------- که روشنفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشان ز خویشانت نبودند -------------------- در این خط جمله را بیجا نشاندی
سخن گفتی ز عدل و داد و انرا -------------------- به نان و آب مجانی کشاندی
از این نقَلت که همچون نُقل تر بود ---------------- هیاهو شد عجب توتی تکاندی
سخن هایت ز حکمت دفتری بود ----------------- چه کفترها از این دفتر پراندی
ولیکن پول نفت و سفره خلق -------------------- زیادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود ------------------ دریغا حرفی از جنگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش ------------------ سلامی هم به میمون میرساندی
اخلاق و سياست در بازخواني ماکياولي
